دلِ تنگ ..
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٧  

به نام خدا

 

پتو را از روی تخت کنار زد و دراز کشید دستانش را در هم گرده کرده بود زیر سرش و به سقف خیره شده بود. چه می دید، حتما چیزی جز سفیدی ، نگاهش یخ زده بود ساکن و بیحرکت . آهی کشید و نگاهش از روی سقف به دیوار لغزید و تا کنار تخت پایین آمد . موبایلش را برداشت تا آن را برای ساعت 6 تنظیم کند.

 

 

آخرین باری که با صدای زنگ موبایلش بیدار شده بود صبح دیروز بود که تا آخره شب دردی در سرش نشسته بود. به روی لیست آهنگ ها رفت تا آن را عوض کند آهنگ mishel اولین باری که او را دید و مدام صحبت های نیم ساعته شان شکسته می شد و در نوبت دوم هر دو موبایل ها به یک آهنگ زنگ می خوردند و نمی دانستند کدام باید جواب گویند... اشکی از روی صورتش لغزید و به بالش رسید، خودش را مچاله کرد و پتو را روی سرش کشید.

 

 

پنجره اطاق باز بود و خنکی هوا در سکوت اطاق را پر کرده بود ، حصاری به دور خود کشیده بود، که او را از همهمه بیرون جدا می کرد . دو صندلی چرم قهوه ای گوشه ای از اطاق، کنار هم نشسته بودند برج ها در پنجره از دور تماشایش می کردند، یک دست را به چانه تکیه داده و انگشت دست دیگرش را روی اسکناس پنج هزار تومانی گذاشت و آن را جلو کشید مقابلش، نگاهش را از آن برداشت گویی یکباره فکری به خاطرش رسید ...اما دستش روی گوشی تلفن بی حرکت ماند.

 

"امیدوارم تا آخره عمر فرصت اینکه ثانیه ای به من فکر کنی را نداشته باشی"

 

 

آخرین حرفی که در آخرین تماس گفته بود و او هیچ نگفته بود و هیچ ..

 

 

خیلی وقت بود که دیگر هیچ نداشت و او می دانست ، یعنی داشت و راه را با آن شروع کرد و حال مدتها بود که آخره خط بود ولی انکار و انکار ...

 

 

مسنجرش را باز کرد، یک پیغام داشت "سلام کجایی دختر؟" در ذهنش دنبال واژه های زشت و بدقیافه ای برای توصیف خودش می گشت، ولی ترجیح داد، نادیده بگیرد .

 

 

نگاه کردن به حرکت عقربه های ساعت چقدر جانفرساست ....شاید اتفاق بدی براش افتاده، شاید فکر می کنه من....

 

 

 امروز خلاف چند ماه گذشته همه برنامه هایش جور بود برای یک با هم بودن عصرگاهی، یک چراغ دیگر هم روشن شد، مسنجر را بست و دو دستش را روی گلویش گذاشت ، حس خفگی داشت، بغضی که راه گلویش را سد کرده بود.

احساساتش بودن، عشقش ......این میهمان های ناخوانده که بودند که در نبودن او اطرافش را گرفته اند و جای خالی او را به رخش می کشیدند، با او اینها همه می روند و جایشان را به توقع های بی حد و اندازه او می دهند که قسط های سر ماهم چنین و طلبکارانم چنان و تو هم که هیچ کمکی نمی کنی و اگر هم اعتراض کنی پاسخ می شنوی که تو فرق کردی و همان آدم سابق نیستی!

 

 

صدایی آشنا در راهرو به گوشش رسید خم شد روی میز و از لای در بیرون را نگاه کرد نگاهش در نگاه دوستش تلاقی کرد و لبخندی کمرنگ روی لبش نقش بست.


کلمات کلیدی:
 
پردیس
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤  

بسمه تعالی

 

سرم را روی فرمان ماشین گذاشته و به چراغ قرمز چهارراه خیره شدم، غرق در افکاری به رنگ قرمز که روحم را قلقلک می داد، لرزش تلفن همراهم روی صندلی ماشین حواسم را متوجه خودش کرد، شماره دنیا بود، دختر 24 ساله و بی نهایت زیبایی که 2 ماه هست به عنوان منشی در شرکتم استخدام شده و از همان روز اول قلب و روحم را تسخیر نموده، تلفن چند بار زنگ خورد حتی از دیدن شماره اش روی صفحه تلفن هم لذت می برم، ساعت 5 با او قراردارم و هنوز نیم ساعت دیگر مانده ولی طاقت نداشتم بیشتر از این صبر کنم برای همین نیم ساعت زودتر جلسه شرکت ایران رایانه را ترک کردم.

 

روی یکی از نیمکت های پرت پارک ساعی جایی میان درخت های بهم چسبیده، سره جای همیشگی نشستم و دسته گل نرگس را کنارم گذاشتم. 25 بهمن است و سوز سردی می آید، یقه پالتو را بالا دادم و دستهایم را توی جیبم گذاشتم. دستم به بلیط های سفرمان خورد و آنها را را از جیب درآورده،نگاه می کردم. یک جفت بوت مشکی پاشنه بلند بی حرکت روبرویم ایستادند.

 

سلام سامان خیلی منتظر شدی؟ ببخش عزیز

سلام دنیای من نه عزیزم

گلها را به سمتش گرفتم و گفتم: تقدیم به عشقم به مناسبت روز عشق

با هیجان دسته گل را در آغوش کشید و گفت: وای سامان ممنونم خیلی نازن ولی بهم بگو بدجنس عالمیان چرا گوشیت رو خاموش کرده بودی؟ ها

 

حلقه جواهر یک میلیون تومانی را که برایش خریده بودم از کیف در آوردم و به سمتش گرفتم و گفتم: خب اینجوری هیجانش بیشتر بود دیگه !

 

چشمهایش را در چشمانم دوخت و گفت: باز منو شرمنده کردین آقای مهندس!

 

به آپارتمانم که می رسم ساعت 10 شب هست. در را که بازکردم پردیس از روی مبل بلندشد و به سمتم آمد.

 

سلام ...چقدر دیر اومدی؟

سلام..آخره ساله و باید حساب و کتاب های شرکت رو جمع و جور کنیم دیگه

 

پالتو را از دستم گرفت تا روی چوب لباسی آویزان کند در حالیکه جوراب هایم را در می آوردم زیرچشمی نگاهش می کردم که بوی تند ادوکلن توجهش را جلب کرده بود و پالتو را می بوئید، پس از لحظه ای مکث آرام آن را آویزان کرد و به سمت آشپزخانه رفت.

 

سیگاری را آتش زدم و پنجره را بازکردم، به چراغ های نورانی برج میلاد که در شب می درخشیدند نگاه می کردم. پنج سال پیش زمانی که تازه فوق لیسانسم را در رشته مدیریت بازرگانی گرفته بودم، مجبور شدم مقابل اصرارهای پیاپی مادرم برای ازدواج با دخترعمه ام پردیس که لیسانس الهیات داشت و دختری صبور و محجوب بود، تسلیم شوم.

 

 احساس من فدای زندگی خواهرم سارا شده بود. همسر اول او پس از یکسال از زندگی مشترکشان به هروئین معتاد شده بود و چند ماه بعد از طلاق سارا از او جنازه اش را در یکی از گاراژهای حوالی دروازه غار پیدا کردند. پسرعمه ام پرهام هم از آن دسته دبیران فلسفه کم حرفی بود که چهارماه بعد از طلاق سارا به خواستگاری او آمد و زندگی آرامی را برای سارا فراهم کرده بود. ولی در این میان مادرم می خواست هر جور که شده بزرگواری خواهرشوهرش را تلافی نماید برای همین اصرارداشت که پسره مهندسش برای پردیس بهشتی در این دنیا بسازد. من هم دلیل موجهی برای مخالفت نداشتم و تا آن زمان فقط به درس خواندن و کارکردن فکر کرده بودم. تا قبل از آشنایی من با دنیا زندگی ما روال عادی خود را طی می کرد.

 

 من عاشق پردیس نبودم ولی دوستش داشتم بخاطر خوبی ها و پاکی هایی که در وجودش بود و زندگی آرامی داشتیم. حال در 33 سالگی ام عشقم را با چشم های دلفریبش یافته ام و شرط ازدواج با دنیایم جدائی از پردیس است و هر چیزی که مانع این اتفاق شود آزاردهنده است. زمانی را که با او هستم احساس نمی کنم گویی دنیا و هر چه در آن است به رویم لبخند می زند، حس عجیب و تازه ای که مرا به هر کاری وادار می کند. برای تعطیلات نوروز قرار هست به دبی برویم و پس از بازگشت مقدمات ازدواجمان را فراهم کنیم. باید موضوع پردیس را یکسره کنم. او به رفتارهای من مشکوک شده ولی هنوز چیزی به رویم نیاورده است و هنوزم مطمئنم که مرا دوست دارد. ته سیگارم را روی لبه پنجره خاموش کردم و بی هدف آن را در هوا رها کردم و پنجره را بستم.

 

نیمه شب برای سومین بار بخاطر تشنگی که از خوردن کباب پیدا شده بود از خواب بیدار شدم، بطری آب بالای سرم خالی بود به طرف آشپزخانه رفتم تا از یخچال بطری آب دیگری بردارم که چشمم به کیکی که در طبقه وسط یخچال بود افتاد، سالم و دست نخورده. بی اختیار تکه ای از کیک را جدا کردم و در دهان گذاشتم و در بطری آب را بازکردم ناگهان به یادآوردم که دیشب تولد پردیس بوده، احساس بدی نسبت به خودم پیدا کردم، طعم شیرین کیک در دهانم به تلخی می زد.

 

صبح زودتر بیرون زدم تا قبل از ورود کارمندان شرکت بتوانم بدون حضور مزاحم او را ببینم سوار آسانسور شدم و کلید طبقه هشتم را فشار دادم و نگاهی به ساعتم کردم، ساعت 30/7 بود. او همیشه نیم ساعت زودتر از بقیه کارش را شروع می کرد. در آسانسور که بازشد خشکم زد. صدای گریه یک زن بود، نزدیک بود قلبم از حرکت بایستد با عجله به سمت در شرکت رفتم که صدای کلفت مردانه ای هم به آن اضافه شد. گوشم را به در چسباندم تا صدایشان را بهتر بشنوم، زن با صدای بلند فریاد می زد و می گفت:

 

کثافت آشغال من حالم خوب نیست مدام حالت تهوع دارم توئه نامرد این کارو کردی حالا بگو من باید چیکار کنم بابک زودباش یه فکری کن وگرنه می کشمت و شروع کرد به گریه کردن

 

مرد با صدایی ملتمسانه گفت:

دنیا خواهش می کنم آبروریزی نکن. قول میدم تا آخره همین هفته شرشو کم کنم فقط بهم فرصت بده...

 

دسته کلیدم از دستم رهاشد و به روی زمین سقوط کرد و انعکاس صدایش در راهرو پیچید، بابک حسابدار شرکت با عجله در را بازکرد و وقتی چشمش به من افتاد سرش را پایین انداخت و گفت: سلام آقا و به دیوار تکیه داد و از جلوی دنیا کنار رفت.

 

دنیا دست هایش را روی گوش هایش گذاشت و با التماس گفت: سامان به خدا توضیح میدم سامان غلط کردم، سامان خواهش می کنم بخاطره خدا منو ببخش ..

به پهنای صورت اشک ریختم و یکباره فرو ریختم، فقط خم شدم تا کلید را از روی زمین بردارم و برگشتم ....

 

در آپارتمان را که بازکردم سکوتی مرگبار فضا را گرفته بود، اطاق ها را جستجو کردم پردیس نبود، چشمم به کاغذی که روی میز ناهارخوری بود افتاد ، نامه پردیس بود.

 

سلام

نتونستم بی سامانی را در برزخ بیشتر از این تماشا کنم.

 

بلیط ها هم زیر نامه بود. به سمت اطاق خواب رفتم و بی رمق روی تخت افتادم بالش را برداشتم تا جلوی دهانم بگیرم، اثر سیاهی ریمل و رژ صورتی روی بالش نشان می داد پردیس هم شب قبل اینجا گریه کرده، باز هم زهری تلخ همه وجودم را گرفت و صدای گریه ام در فضا پیچید.

 

سیگاری را روشن کردم ولی قبل از آنکه آن را بین لبهایم بگذارم سوختنش را تماشا کردم که همچون زندگیم آتش گرفته بود و می سوخت.  


کلمات کلیدی:
 
آن روی سکه عشق
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳  

 

بسمه تعالی

 

      صدای شیون باعث شده بود که همسایه ها سرها را از پنجره بیرون کرده و کوچه را نگاه کنند. درب خانه علی آقا باز بود. فیروزه خانم (زن همسایه روبرو) با عجله چادرش را سر کرد و خودش را به حیاط رساند، صدا از طبقه پائین بود از پله ها پایین رفت. جنازه بی بی وسط اطاق بود، هر کسی‌گوشه ای را یافته بود و بی توجه به دیگران زیرلب زمزمه می کرد. نوه های بی بی با صدای بلندی که تبدیل به جیغ شده بود، گریه می کردند و مرگ او را باور نمی کردند.برادرزاده هایش در جستجوی او بودند و پسرش خسته تر از آن بود که کلمات یاریش کند تا احساسش را بگوید، پس به سکوت پناه برده بود. یگانه برادرش بی قراری می کرد ولی از همه بی تاب تر همسرش بود...

 

      وقتی دختر 13 ساله ای بود، برای خوشایند مادرش به عقد پسرعموی او که 10 سال هم از او بزرگتر بود درآمد و به همراه او به دوردست ها رفت. کاری که بارها خود را بخاطر انجام آن سرزنش کرده بود، چون باعث شده بود از تنها برادرش دور شود و حتی هنگام فوت پدر و مادرش حضور نداشته باشد. همیش از بدخلقی و بی وفائی همسرش شکایت می کرد که بعد از گذشت شش ماه او را از مرگ مادرش خبردار کرده بود...

 

زندگی او بارها تنهایی و دلتنگی را به خود دیده بود. دو فرزند پسر داشت، ولی دیگر طاقت دوری این دو را نداشت. پس از بازنشستگی همسرش به خانه پسربزگترش آمده بود و همراه آنها زندگی می کرد.

 

صبح پیرمرد از ساعت 3 نیمه شب شروع می شد، سالها نگهبانی در اداره راهداری در دل کویر او را کم خواب کرده بود.

 

-        عصمت پاشو، عصمت... پاشو نمازتو بخون، پاشو یه استکان چایی درست کن، این تلویزیون رو هم روشن کن تا صدای اذان رو بشنویم.

 

     پیرزن بلند می شد و وقتی استکان کمرباریک چای را به دستش می داد،خنده ای می کرد و می گفت: دستت درد نکنه دخترعموجان.

 

     ظهر شده بود، صدای خنده بچه را شنید، سما بود. عروس و نوه اش مشغول احوال پرسی بودند. دلش می خواست پیش آنها برود، روکرد به پیرمرد و گفت: کار نداری می خوام برم بالا ، مهمون دارن

 

-        نه فقط تا نمازمو بخونم چای و ناهارمو آماده کن.

 

زیر سماورش را روشن کرد، دستش را به دیوار گرفت و آرام آرام پله ها را بالا آمد.

-        سلام بی بی جون

 

کمی جلوتر آمد تا صورتش را تشخیص دهد.

 

-        اِ سلام سیما خانوم چه عجب! دختره گلت چطوره؟

 

-        خوبه بی بی جون  

صورت بی بی را بوسید، کنارش نشست و بشقاب میوه ای را جلوی او گذاشت.

هنوز اولین پر نارنگی را در دهان نگذاشته بود که صدای پیرمرد را شنید.

 

-        عصمت، عصمت کجایی تو ؟

 

سیما با ناراحتی رو کرد به بی بی و گفت:

-        بی بی جون بشین می ریم میاریمش بالا با هم ناهار می خوریم، چائیمون هم آماده است.

 

بی بی لبخندی زد و گفت:

-        نه عزیزه دلم، غر می زنه میاد اینجا بداخلاقی می کنه پیرشده دیگه به خونه خودش عادت داره، دوباره میام...

 

      سال آخر دیگر حتی دقیقه ای نمی توانست تنهایش بگذارد، چندین بار سکته کرده بود، اطرافیانش را نمی شناخت، ولی دخترعمویش را از یاد نبرده بود. غذایش را باید در دهانش می گذاشت، حمامش می کرد، به بی اختیاری دچار شده بود و این  سخت ترین کار بود در حالی که اخلاق خوشی هم نداشت.

 

      یک روز صبح صدایش کرد، ولی حرفی برای گفتن به زبانش نیامده بود، فقط با اشکی در گوشه چشمش به او التماس می کرد، و وقتی شنید که پیرزن به او گفت: من از تو راضیم خدا هم از تو راضی باشد، پرکشید و به آسمانها رفت.

 

     رفت و او را تنها گذاشت. ولی در مدت تنهایی بعد از پیرمرد هم دل و دماغی نداشت تا جایی برود، با اینکه کارهایش کمتر شده بود، ولی چهره اش خسته تر از قبل می نمود.

 

     حالا دیگر سه روز بود که در حیاط امامزاده کنار هم آرام گرفته بودند، پس از نه ماه پیرمرد یکبار دیگر متولد شده بود.

 

     برادر بی بی در حالیکه میان دو سنگ قبر نشسته بود، رو کرد به پیرمرد و گفت: اونقدر صداش زدی که بالاخره بردیش پیشه خودت.

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
تولد
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤  

خبر باردار شدنش خیلی زود توی دوست و آشنا پیچیده بود. اون روز دیگه توی محل کارش از تلفن های پشت سرهم خسته شده بود، از تبریکات مرموزی که براش چندش آور شده بودند؛ با وجود نیلوفر دوساله اش که تازه از آب و گل دراومده بود این دیگه تازه اول بدبختی بود.

صدای مدیرش از پشت گوشی تلفن که می گفت: خانم احمدیان گزارش رو آماده کردید؟ اونو از افکارش که داشت کم کم توش غرق می شد؛ بیرون کشید و بریده بریده گفت: بلــه آقای رئیسی ویرایش نهایی رو انجام بدم می یارم خدمتتون و گوشی رو گذاشت. این دروغ بزرگی بود که باعث شد سراسیمه پوشه رو بازکنه و شروع به خوندن کنه .

 

حتی نمی تونست جواب خانم حسینی رو بده که از پشت در می گفت: زهره جان چیزی شده؟ بهتری؟ بیحال شده بود حتی قدرت نداشت روی پاهاش بایسته دستاش رو گذاشته بود روی شیر دستشویی و سرش رو محکم روش فشار می داد.

 

برای نیلوفر که داشت با آجرهای خونه سازیش بازی می کرد یک لیوان شیر با یک تیکه کیک آورد و خودش رفت تا یک کم استراحت کنه. چشماش رو که باز کرد دید نیلو خودش رو کنار اون جاداده ولی تمام تنش سرد شده بود پتو رو آروم   روش کشید ولی به محض بلندشدن دوباره همون حالت تنفرانگیز. دستاش رو محکم روی دهانش گذاشت و با عجله به سمت دستشویی رفت اونقدر عق زده بود که دلش می خواست بمیره و این حالت تموم شه. صورتش رو شست و دوباره بیحال روی تخت افتاد چشماش به سقف دوخته شده بود که صدای دوستش رو از پیغامگیر شنید. زهره جان خونه نیستی؟ می خواستم باهات صحبت کنم . فقط اینو بدون بالاخره حال این جاری رو گرفتم رسیدی بهم زنگ بزن. با خودش گفت اَه بازم غرزدن های همیشگی. توی این چند سال اولین بار بود حتی بهانه های نیلو هم نمی تونست اونو از حرف زدن با پری منصرف کنه. نیم نگاهی به قیافه معصوم و ناز نیلوفر کرد بنظرش اومد خیلی وقت بود با دقت ندیده بودش . یاد دیروز افتاد که چطور با عصبانیت سیلی زده بود توی صورتش وقتی که همه سیب زمینی و پیازها رو وسط آشپزخونه پهن کرده بود. زهرا دوستش همیشه توی این موقعیت ها می گفت تو نیلو رو اصلا نمی بینی اونهم در جوابش می گفت تو از حال من چه خبر داری خیلی منو اذیت می کنه بچه نداری که بدونی ...

 

روی ویلچر مخصوص نشست و پرستار بردش به اطاق عمل کمکش کرد تا روی تخت دراز بکشه پرده سبز رنگی جلوی چشماش گذاشتند و مرد جوانی در بالای سرش ایستاده بود ازش پرسید خانم اسمتون چیه؟ زهرا.....

 

چشماش رو که باز کرد اون آقا هنوز بالای سرش بود یکبار دیگه چشماش رو بست و این بار با تأنی بازکرد این بار مرد جوان به کمکش اومد خانم احمدیان چطورید؟بچم بچم کجاست؟ می خوام ببینمش چرا پیشم نیست. دکتر گفت نگران نباشید و پرستار برای بردنش اومد. همسرش رو توی راهرو دید . علی بچم کجاست؟ نگران نباش زهره جان ولی این نگران نباش های پشت سرهم دلش رو بیشتر آشوب می کرد یعنی چرا علی خوشحال نبود؟

 

درد سینش از شیری که توش جمع شده بود شروع شد و اذیتش می کرد رو کرد به مامانش و گفت بگید بچم رو بیارن می خوام بهش شیربدم . مادرش از اطاق بیرون رفت و بعد از چند دقیقه به دنبال نگاههای مضطرب زهره این خانم دکتر سمیعی بود که وارد اطاق شد و در را بست . خانم احمدیان صحنه زجرآوری بود دلش می خواست پنجره رو با شدت باز کنه از فضای بوجود اومده احساس خفگی می کرد ولی چاره ای نبود جز گوش دادن به حرف های دکتر .. اراده همه چیز دست خداست متأسفانه با وجود سونوگرافی های انجام شده ما متوجه این موضوع نشدیم نوزاد شما مبتلا به ...

 

صدای جیغ زهره در اطاق اشک های مادرش و علی رو هم جاری کرد.

من می خوام بچم رو ببینم بچه ام رو بیارید بچه ام بچه ام

 

با چنان شدتی از خواب پرید نفس نفس می زد و عرق کرده بود. یه دست کوچولو خرد به شونه اش وحشت کرده بود. مامانی دشنمه ... دستش رو گذاشت روی شکمش و فشار داد بعد روی گلوش اثری از تهوع نبود تازه فهمیده بود همه چیز فقط یه خواب بوده. نیلوفرش رو محکم توی بغلش فشار داد و غرق بوسه اش کرد خدایا شکرت خدایا شکرت

 

ساعت 6 بود یکساعت کامل خوابیده بود ولی انگار بهش یکسال گذشته بود صدای دوستش رو از پیغامگیر می شنید ولی این بار هم کششی نداشت دوست نداشت نیلوفر رو از خودش جداکنه . یاد زهرا افتاد فرصت برای بودن با نیلوفر همیشه نیست کاری کن بعدا پشیمون نشی.

 

نمی دونست باید چیکار کنه گیج بود و منگ . هیچ وقت نیلوفر رو اینقدر جدی نگرفته بود ولی یک فرصت دوباره پیدا کرده بود... همین .


کلمات کلیدی: