| پردیس |
| ساعت ٩:۳٠ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤ |
|
بسمه تعالی
سرم را روی فرمان ماشین گذاشته و به چراغ قرمز چهارراه خیره شدم، غرق در افکاری به رنگ قرمز که روحم را قلقلک می داد، لرزش تلفن همراهم روی صندلی ماشین حواسم را متوجه خودش کرد، شماره دنیا بود، دختر 24 ساله و بی نهایت زیبایی که 2 ماه هست به عنوان منشی در شرکتم استخدام شده و از همان روز اول قلب و روحم را تسخیر نموده، تلفن چند بار زنگ خورد حتی از دیدن شماره اش روی صفحه تلفن هم لذت می برم، ساعت 5 با او قراردارم و هنوز نیم ساعت دیگر مانده ولی طاقت نداشتم بیشتر از این صبر کنم برای همین نیم ساعت زودتر جلسه شرکت ایران رایانه را ترک کردم.
روی یکی از نیمکت های پرت پارک ساعی جایی میان درخت های بهم چسبیده، سره جای همیشگی نشستم و دسته گل نرگس را کنارم گذاشتم. 25 بهمن است و سوز سردی می آید، یقه پالتو را بالا دادم و دستهایم را توی جیبم گذاشتم. دستم به بلیط های سفرمان خورد و آنها را را از جیب درآورده،نگاه می کردم. یک جفت بوت مشکی پاشنه بلند بی حرکت روبرویم ایستادند.
سلام سامان خیلی منتظر شدی؟ ببخش عزیز سلام دنیای من نه عزیزم گلها را به سمتش گرفتم و گفتم: تقدیم به عشقم به مناسبت روز عشق با هیجان دسته گل را در آغوش کشید و گفت: وای سامان ممنونم خیلی نازن ولی بهم بگو بدجنس عالمیان چرا گوشیت رو خاموش کرده بودی؟ ها
حلقه جواهر یک میلیون تومانی را که برایش خریده بودم از کیف در آوردم و به سمتش گرفتم و گفتم: خب اینجوری هیجانش بیشتر بود دیگه !
چشمهایش را در چشمانم دوخت و گفت: باز منو شرمنده کردین آقای مهندس!
به آپارتمانم که می رسم ساعت 10 شب هست. در را که بازکردم پردیس از روی مبل بلندشد و به سمتم آمد.
سلام ...چقدر دیر اومدی؟ سلام..آخره ساله و باید حساب و کتاب های شرکت رو جمع و جور کنیم دیگه
پالتو را از دستم گرفت تا روی چوب لباسی آویزان کند در حالیکه جوراب هایم را در می آوردم زیرچشمی نگاهش می کردم که بوی تند ادوکلن توجهش را جلب کرده بود و پالتو را می بوئید، پس از لحظه ای مکث آرام آن را آویزان کرد و به سمت آشپزخانه رفت.
سیگاری را آتش زدم و پنجره را بازکردم، به چراغ های نورانی برج میلاد که در شب می درخشیدند نگاه می کردم. پنج سال پیش زمانی که تازه فوق لیسانسم را در رشته مدیریت بازرگانی گرفته بودم، مجبور شدم مقابل اصرارهای پیاپی مادرم برای ازدواج با دخترعمه ام پردیس که لیسانس الهیات داشت و دختری صبور و محجوب بود، تسلیم شوم.
احساس من فدای زندگی خواهرم سارا شده بود. همسر اول او پس از یکسال از زندگی مشترکشان به هروئین معتاد شده بود و چند ماه بعد از طلاق سارا از او جنازه اش را در یکی از گاراژهای حوالی دروازه غار پیدا کردند. پسرعمه ام پرهام هم از آن دسته دبیران فلسفه کم حرفی بود که چهارماه بعد از طلاق سارا به خواستگاری او آمد و زندگی آرامی را برای سارا فراهم کرده بود. ولی در این میان مادرم می خواست هر جور که شده بزرگواری خواهرشوهرش را تلافی نماید برای همین اصرارداشت که پسره مهندسش برای پردیس بهشتی در این دنیا بسازد. من هم دلیل موجهی برای مخالفت نداشتم و تا آن زمان فقط به درس خواندن و کارکردن فکر کرده بودم. تا قبل از آشنایی من با دنیا زندگی ما روال عادی خود را طی می کرد.
من عاشق پردیس نبودم ولی دوستش داشتم بخاطر خوبی ها و پاکی هایی که در وجودش بود و زندگی آرامی داشتیم. حال در 33 سالگی ام عشقم را با چشم های دلفریبش یافته ام و شرط ازدواج با دنیایم جدائی از پردیس است و هر چیزی که مانع این اتفاق شود آزاردهنده است. زمانی را که با او هستم احساس نمی کنم گویی دنیا و هر چه در آن است به رویم لبخند می زند، حس عجیب و تازه ای که مرا به هر کاری وادار می کند. برای تعطیلات نوروز قرار هست به دبی برویم و پس از بازگشت مقدمات ازدواجمان را فراهم کنیم. باید موضوع پردیس را یکسره کنم. او به رفتارهای من مشکوک شده ولی هنوز چیزی به رویم نیاورده است و هنوزم مطمئنم که مرا دوست دارد. ته سیگارم را روی لبه پنجره خاموش کردم و بی هدف آن را در هوا رها کردم و پنجره را بستم.
نیمه شب برای سومین بار بخاطر تشنگی که از خوردن کباب پیدا شده بود از خواب بیدار شدم، بطری آب بالای سرم خالی بود به طرف آشپزخانه رفتم تا از یخچال بطری آب دیگری بردارم که چشمم به کیکی که در طبقه وسط یخچال بود افتاد، سالم و دست نخورده. بی اختیار تکه ای از کیک را جدا کردم و در دهان گذاشتم و در بطری آب را بازکردم ناگهان به یادآوردم که دیشب تولد پردیس بوده، احساس بدی نسبت به خودم پیدا کردم، طعم شیرین کیک در دهانم به تلخی می زد.
صبح زودتر بیرون زدم تا قبل از ورود کارمندان شرکت بتوانم بدون حضور مزاحم او را ببینم سوار آسانسور شدم و کلید طبقه هشتم را فشار دادم و نگاهی به ساعتم کردم، ساعت 30/7 بود. او همیشه نیم ساعت زودتر از بقیه کارش را شروع می کرد. در آسانسور که بازشد خشکم زد. صدای گریه یک زن بود، نزدیک بود قلبم از حرکت بایستد با عجله به سمت در شرکت رفتم که صدای کلفت مردانه ای هم به آن اضافه شد. گوشم را به در چسباندم تا صدایشان را بهتر بشنوم، زن با صدای بلند فریاد می زد و می گفت:
کثافت آشغال من حالم خوب نیست مدام حالت تهوع دارم توئه نامرد این کارو کردی حالا بگو من باید چیکار کنم بابک زودباش یه فکری کن وگرنه می کشمت و شروع کرد به گریه کردن
مرد با صدایی ملتمسانه گفت: دنیا خواهش می کنم آبروریزی نکن. قول میدم تا آخره همین هفته شرشو کم کنم فقط بهم فرصت بده...
دسته کلیدم از دستم رهاشد و به روی زمین سقوط کرد و انعکاس صدایش در راهرو پیچید، بابک حسابدار شرکت با عجله در را بازکرد و وقتی چشمش به من افتاد سرش را پایین انداخت و گفت: سلام آقا و به دیوار تکیه داد و از جلوی دنیا کنار رفت.
دنیا دست هایش را روی گوش هایش گذاشت و با التماس گفت: سامان به خدا توضیح میدم سامان غلط کردم، سامان خواهش می کنم بخاطره خدا منو ببخش .. به پهنای صورت اشک ریختم و یکباره فرو ریختم، فقط خم شدم تا کلید را از روی زمین بردارم و برگشتم ....
در آپارتمان را که بازکردم سکوتی مرگبار فضا را گرفته بود، اطاق ها را جستجو کردم پردیس نبود، چشمم به کاغذی که روی میز ناهارخوری بود افتاد ، نامه پردیس بود.
سلام نتونستم بی سامانی را در برزخ بیشتر از این تماشا کنم.
بلیط ها هم زیر نامه بود. به سمت اطاق خواب رفتم و بی رمق روی تخت افتادم بالش را برداشتم تا جلوی دهانم بگیرم، اثر سیاهی ریمل و رژ صورتی روی بالش نشان می داد پردیس هم شب قبل اینجا گریه کرده، باز هم زهری تلخ همه وجودم را گرفت و صدای گریه ام در فضا پیچید.
سیگاری را روشن کردم ولی قبل از آنکه آن را بین لبهایم بگذارم سوختنش را تماشا کردم که همچون زندگیم آتش گرفته بود و می سوخت.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |


