به نام خدا
پتو را از روی تخت کنار زد و دراز کشید دستانش را در هم گرده کرده بود زیر سرش و به سقف خیره شده بود. چه می دید، حتما چیزی جز سفیدی ، نگاهش یخ زده بود ساکن و بیحرکت . آهی کشید و نگاهش از روی سقف به دیوار لغزید و تا کنار تخت پایین آمد . موبایلش را برداشت تا آن را برای ساعت 6 تنظیم کند.
آخرین باری که با صدای زنگ موبایلش بیدار شده بود صبح دیروز بود که تا آخره شب دردی در سرش نشسته بود. به روی لیست آهنگ ها رفت تا آن را عوض کند آهنگ mishel اولین باری که او را دید و مدام صحبت های نیم ساعته شان شکسته می شد و در نوبت دوم هر دو موبایل ها به یک آهنگ زنگ می خوردند و نمی دانستند کدام باید جواب گویند... اشکی از روی صورتش لغزید و به بالش رسید، خودش را مچاله کرد و پتو را روی سرش کشید.
پنجره اطاق باز بود و خنکی هوا در سکوت اطاق را پر کرده بود ، حصاری به دور خود کشیده بود، که او را از همهمه بیرون جدا می کرد . دو صندلی چرم قهوه ای گوشه ای از اطاق، کنار هم نشسته بودند برج ها در پنجره از دور تماشایش می کردند، یک دست را به چانه تکیه داده و انگشت دست دیگرش را روی اسکناس پنج هزار تومانی گذاشت و آن را جلو کشید مقابلش، نگاهش را از آن برداشت گویی یکباره فکری به خاطرش رسید ...اما دستش روی گوشی تلفن بی حرکت ماند.
"امیدوارم تا آخره عمر فرصت اینکه ثانیه ای به من فکر کنی را نداشته باشی"
آخرین حرفی که در آخرین تماس گفته بود و او هیچ نگفته بود و هیچ ..
خیلی وقت بود که دیگر هیچ نداشت و او می دانست ، یعنی داشت و راه را با آن شروع کرد و حال مدتها بود که آخره خط بود ولی انکار و انکار ...
مسنجرش را باز کرد، یک پیغام داشت "سلام کجایی دختر؟" در ذهنش دنبال واژه های زشت و بدقیافه ای برای توصیف خودش می گشت، ولی ترجیح داد، نادیده بگیرد .
نگاه کردن به حرکت عقربه های ساعت چقدر جانفرساست ....شاید اتفاق بدی براش افتاده، شاید فکر می کنه من....
امروز خلاف چند ماه گذشته همه برنامه هایش جور بود برای یک با هم بودن عصرگاهی، یک چراغ دیگر هم روشن شد، مسنجر را بست و دو دستش را روی گلویش گذاشت ، حس خفگی داشت، بغضی که راه گلویش را سد کرده بود.
احساساتش بودن، عشقش ......این میهمان های ناخوانده که بودند که در نبودن او اطرافش را گرفته اند و جای خالی او را به رخش می کشیدند، با او اینها همه می روند و جایشان را به توقع های بی حد و اندازه او می دهند که قسط های سر ماهم چنین و طلبکارانم چنان و تو هم که هیچ کمکی نمی کنی و اگر هم اعتراض کنی پاسخ می شنوی که تو فرق کردی و همان آدم سابق نیستی!
صدایی آشنا در راهرو به گوشش رسید خم شد روی میز و از لای در بیرون را نگاه کرد نگاهش در نگاه دوستش تلاقی کرد و لبخندی کمرنگ روی لبش نقش بست.